
|
شطحيات عموقاسم | |
|
2 ديشب آقاجان تشر زد که چرا دانشجوا درس نمیخونن و درس خوندنشون فقط مختصه به دوسه شب امتحان و درس خوندنشون به درد عمهشون میخوره و اين چه وضعيه و اين چه اوضاعيه و دمت گرمه و... بعدش گفت که وقتی کارا خراب میشه تازه میخوايم که درستش کنيم، میآييم بچهها رو میفرستيم خارج و... خلاصه ديگه حرفش رو زد. ديروز قبل از کلاس آقاجان يه سر رفتم خوابگاه احسان اينا(گرچه هنوز احسان نيومده). يه سری هم به اتاق روبروی احسان اينا (که همه بچههاش 81ی هستن) زدم. ديدم که جداَ قاط زدن و اساسی هم قاط زدن، مخصوصا اون پسره، محسن. اصلا میگفت که حوصله هيچی ندارم و اصلا حرف نمیزد و مدام توی رختخوابش خواب بود و... ای ای ای ای ای... اينا که سال اولشون اينجوريه وای به حال سالای آخرشون. شايد امروز هم يه سری بهش بزنم. راستی ديشب گفتم به بچهها که من مطمئنم که امشب دخلم مياد (اين رو پسرا بايد بفهمن) گفتن چرا؟ گفتم خوب ديگه ما اينيم ديگه. برای سحری از خواب پاشدم ديدم که هر جفت هم اتاقيام، هم اکبر و هم خباز(تورج هم که رفته صحنه و نيستش، وگرنه...) يکی یه حوله دستشونه دارن ميرن حموم. از خنده رودهبُر شدم. گفتم که قطعا يه منفی اشتباهاً توی اتاق ضرب شده که همه چی کاملا عوض شده. گفتم بچهها! نگران نباشيد من حرفم درست درمیاد. اگه تا صبح صبر کنيد، من دخلم اومده. صبح که دوباره از خواب پاشديم ديدم که اکبر دوباره حوله رو گرفته و آره...ای امان از خرشانسی... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي